ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

80

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

و از تو پرسيدم تا بدانم آيا محل آب را در چنين بيابانى مىدانى يا نه ؟ اكنون كه اين آب كافى پيدا شده خدا را سپاس مىكنيم . آن سپاه رفت تا بهجر رسيد ، علاء بجارود اطلاع داد كه با عبد قيس ( قبيله خود ) در حطم و پيرامون آن لشكر بزند او با همراهان خود هم بدان محل رسيدند و در اطراف هجر لشكر زدند . تمام مشركين هم با حطم بمقابلهء ( مسلمين ) پرداختند مگر اهل دارين . مسلمين هم از همه جا گرد علاء جمع شدند . مسلمين پيرامون خود خندق حفر نمودند . همچنين مشركين گرد خود خندق كندند . طرفين از خندق بيرون مىآمدند و آغاز جنگ مىكردند . مدت يك ماه بدين حال گذشت . ناگاه روزى مسلمين هياهوى گريز يا غوغاى جنگ را از ميان مشركين شنيدند . علاء گفت . آيا كسى مىتواند برود و براى ما خبر بياورد ؟ عبد اللّه بن خذف گفت : من مىروم . او رفت تا نزديك خندق آنها . او را اسير كردند و ميان خود بردند . مادر او از بنى عجل ( يكى از طوايف آنها ) بود . او استغاثه كرد و فرياد زد : اى ابجر ( يكى از رؤساء قوم ) ابجر بن بجير رسيد و او را شناخت و گفت : چه شده ؟ گفت چرا من بايد كشته شوم و حال اينكه ميان عجل و تيم اللات و ديگران هستم ( خويشان مادر او ) او را آزاد كرد و گفت : به خدا تو بد خواهر زاده هستى كه امشب بر قوم مادر ( اخوال - جمع خال - دائى - كاكو ) گفت بگذر از اين ( گفتگو ) به من طعام بده كه از گرسنگى مىميرم . او طعام آورد و او هم خورد سپس گفت : به من توشه و مركب بده . اين را به مردى ميگفت ( ابجر كه او را آزاد كرد ) مستى بر او چيره شده بود . او هم به او شتر و توشه و اجازهء برگشت داد . او هم بلشكر مسلمين برگشت به آنها خبر داد كه آن قوم همه مست هستند مسلمين بر آنها هجوم برده بهر نحوى كه خواستند شمشير را به كار انداختند كفار هم پا بفرار برداشتند . آنها يا كشته يا مجروح يا گرفتار شدند . مسلمين بر لشكرگاه آنها غالب شدند ،